مهرانهی آتشی، این عکسِ زنده را نوشتن آری. چند هفتهایست، عکسی که اوست، گرفته است: نه میگیرد، نه نمیگیرد. کادر را چنان بسته که دیگر دیدن که نه، که نور که نه، که گرفتن که نه، که عکس که نه، که فضا که نه.و هیچ که هیچ. آزادی؟ کدام آزادی؟ وقتی بیرون زندان، خودِ زندان باشد و درون زندان هم، و درین و در آن، او، تنها خود ِ او، عکسی که اوست. و از این همه اوهای زنداندار و زندانبان، از این همه زندانباز، از درون ِ حبس، از میانِ جمع، یکی فریاد که آزادش کنید! – یعنی از زندان به زندان روانهاش کنید، بیرونِ زندان، زنداناش کنید -. آزادش کنید؟
حالا بیایم و بگویم مهرانهی آشتی را آزاد کنید؟ در این جمله، مخاطب کیست و متکلم چیست؟ وقتی به نردههایی فکر میکنم که مهرانهی آتشی، این عکس زنده را به راست به ثبات میکشاند، وقتی به چاردیواری ئی فکر می کنم که این عکس را در خود گرفته، برای فکر، فکرِ دیگری میکنم.
آن نردهها را به دندان جویدن. آن چاردیواری را به مشت آوار کردن. آن عکس را آن زندهگی از آن هلفدانی بیرون کشیدن. حرفی، کلامی، بایدی اگر در کار باشد، جز این نیست. آزادی جز این نیست.
دست روی دست روی چشم؟ و این همه را پیش این همه را صبر کنم؟
اگر این قلم، این قلبِ در قلم، چاردیواریئی که هر عکس، هرمهرانه را، به بند به چاربند میکشد، چارصدهزار تکه نکند، اگر زندان ویران نکند، چه کند؟ خود ویران شود! خودِ ویرانی شود.

این عکس فقط در متن «مهرانه ی آتشی، این عکس زنده» معنا دارد. هرگونه استفاده خارج از این متن، از ریخت میاندازدش
و این عکس… کی بود و کجا بود؟ مهرانه ی آتشی عکسی ست که در حبس که نه، در بند که نه، نه، نمی شود. نباید.
این عکس زنده باید.
کجای زبانیم؟ کجای زمانیم؟ این روزها یکی از معاصرانم، شاتوبریان را میخواندم. نوشته بود: «درد، دردِ بزرگ این ست که ما به هیچ وجه متعلق به این قرن نیستیم». به راستی نیستیم، وقتی «هنرمند» و «شاعر» این زبان، درین زمان، در آن آیت اللهِ مرحوم پدر حقوق بشر را میجوید، وقتی که قهارترین سانسورچیی این زبان و این زمان، خودش را «اتاق فکر» معرفی میکند، وقتی که هزاران هزار نفر برای بازگشت دینِ اصیل رنگ میشوند و رنگ عوض میکنند، ما کجای این زبانیم آخر؟ کجای این زمانیم؟ ادبیاتِ این زبان درین زمان، همچنان در جستوجوی حلال، حرام میشود.
ادبیاتِ اقلیت بودش را در نامعاصر بودن میجوید. با گریز از معنای عام، اسم عام، حرفِ عام، خواستِ عام، ادبِ عام، مرامِ عام، معاشِ عام، ممنوع و ممانعت عام که گویی جملهگی در سطح سیر میکنند.
همدستیی مستقیم و غیر مستقیم «هنرمند»، «شاعر» و «اتاق فکر» این زبان درین زمان، قضیه را به وضوح نمایان میکند: ادبیاتِ اقلیت حالا حالاها محکوم است. و محکوم، درین زبان و این زمان، جایی در قتلگاه و کشتارگاه، حلال میشود.
اتاقِ فکر! که حتا اتاقِ خواب هم نیست. و هنرمند و شاعر، هه ! همچنان که صفت به خودش میچسباند، همچنان که نقاب بر چهره میزند، همچنان که همدست هر تحجر، به پا میخیزد، به عقب چه خوش میپیچد. باری، میراث! باری، میراث داران.
ادبیاتِ اقلیت خودش را در این وضع میخواهد: ما وارث اگر باشیم، وارثِ تَرکایم. میراثدارِ متارکهایم. حقِ ما، حقِ نخواستن، نپذیرفتن، سرپیچی کردن است. ارثِ آداب و ادب، آیین و دین، میراثِ تمام آنها که در مرحوم شدن رحمت و آیت میشوند، ارزانیی شمای اکثریت، شمای شاعر، شمای هنرمند، شمای اتاق، شمای قفس.
کو کو میخواند این روزهای پُر شب. اما کسی، روزی، در پس و در پیش، گفته خواهد گفت: ادبیات من کو؟ زبان من کو؟ زمان من کو؟ حقِ ادبیاتِ من کو؟ ادبیات اقلیتام کو؟ کوکو میخواند اما.
ادبیات که فقط ادبیات نیست. فقط شعر نیست. ادبیات، نمادیست که تخیل را به فکر، فکر را به حرف وا میدارد.
کسی که به ارث میبرد، سرمایهدار میشود. اما میراثدارِ چیست؟ سرمایهاش از چه جنسیست؟ کمی به سرمایههای زبان درین زمان فکر کنیم. کسی که تحجر به ارث میبرد، کسی که در خطِ ادامه، راهی میشود، با جان و دل، تن میسپارد تا ادبیاتِ آکنده از سنگ از حجر، موروثی شود، و این همه اتاق شود. زمانهای که هفتاد و چند میلیون زبان دارد و همزمان، خفهگی، حناق، معنای فکر و تهِ زبان است. پس زبان است این؟ زمان است این؟
سنت. ارث. میراث. آیین. کسی که سنت را میپذیرد، میراثدار میشود و آیین به جا میآورد… نامِ بردهگانِ این سنت، این آیین، این میراث، باری، نامِهای خاص تحجر را پای دهها آگهی رحلت و رخصت و رجعت ببینید ای منهای اقلیت! پس ما با این همه پسافتاده معاصریم؟ «پسافتاده» خاصیتی اگر داشته باشد این است: وقتی وبالات میشود، یا تو را به هوش میآورد یا هوشات را به غارت میبرد. و این هوش کُشی را به میراثاش سرمایه میکند.
پس ای منهای اقلیت! ارث و میراثتان را آتش کنید! طاقت را بی تاب شوید! مرزها را بازی کنید! با ادبیات با آیین با ادبیاتِ آیینی بیگانه شوید! سر بلند کنید! حرف شوید! از صراط المستقیم بیرون شوید!
مصلحت. صلح. مصالحه. معامله. مذهب. این روزها – مثل همیشه – این حرفها، این کلمات، همه جا جاریست. همه جا مسریست. این هم برای خودش زبان و ادبیاتی دارد. شش سال پیش، به ایران یا ایرانی، جایزهی نوبل صلح اعطاء کردند تا حماقت زبان باز کند و بگوید: «اسلام با دموکراسی سازگار است». شش سال بعد، همان حُمق را تکرار میکنند و به دنبال مصلحت عام میگردند: «سکولاریسم در میان مردم خریداری ندارد» و «حقوق بشر با اسلام سازگار است». به عبارت دیگر، همه چیز با همه چیز، همه کس با همه چیز، همه کس با همه چیزِ همه کس سازگار است. این قبیل حرفها ممکن است عدهای را هیجان زده کند، عدهای را امیدوار کند، عدهای را سبز و تعدادی را خرم کند. برای کسی که با کلمه زندهگی میکند، این نوع مصلحت اندیشیها به کل مردود است. کسانی که سعی میکنند مذهب را به ادبیات بیاورند، در کارِ خیانت به کلمه سعی مداوم دارند. اما برای ما که زندهگیمان را بر سر ادبیاتِ ناسازگار گذاشتهایم – ادبیاتی که مذهب نمیخواهد، مذهبی نمیشود، مذهبی نمیکند – برای ما که به ادبیاتمان متکی شدهایم، حقی اگر باشد، حقِ ادبیات است، حقوقی اگر باشد، حقوقِ ادبیات است. اگر حقی بر گردن داشته باشیم، حقِ کلماتیست که با خونمان نوشتهایم، مینویسیم. ما کافریم باری، به ادبیاتِ دموکرات از نوع اسلامیاش، به حقوقی که بشر را بی کلهتر، بی کلمهتر میخواهد: با ادبیاتِ مصلحت بیگانهایم. اگر کلام باشیم، کفرِ کلمهایم. کفر درآوردن کارِ ماست. پس با کدام صلاح صالح شویم؟ با کدام مذهب صلح شویم؟ بیاییم و مصلوب شویم؟
*
ادبیات با مصلحت بیگانه است. باری، ادبیات را با احساسات رقت انگیز اشتباه نگیریم. و صلح؟ اگر صلح میجویید، خودتان را برای جنگ آماده کنید.
*
مقاومت، قامت از ادبیات میگیرد: ادبیاتِ کافر. ادبیاتِ ناسازگار. همان ادبیات همیشهگیمان: ادبیاتِ اقلیت، که به آرام، به قرار، تن نمیدهد.
*
هر کلمه یک قیام است. حقِ هر کلمه یک قیام است. هرجا به هر نامی کلمهای سرکوب میشود، قیامی به تعویق میافتد. حقوق ما، حقوقِ ادبیات است. حقِ ما، کلمهی ماست. کلمه را قیام میکنیم.
و نهی را خوانده باشی. نگاشته باشی. از نهی و از وحی، از منزل کنده باشی، از «نه» آکنده باشی. به ادبیاتِ مبادا دست داده باشی. در مبادا زیسته باشی. هفتادِ به پسا رفته باشی. تا خودِ پیروزی، جنگ، جنگ، جنگیده باشی. در عزلتِ ادبیات، غلتیده باشی. ایستاده نوشته باشی. هرگز را خواسته باشی. مبادای فارسی را تَرک کرده باشی و… پس اینطور: هر راه را گز کردن، راه گز کردن، راهی را به راهی، از راهی در راهی به راه، در راه، گز کردن. هر ما را، همه را، هر ماه را، هم راه را، هر راه و هر ماه و هرماهِ در راه را، راهیدن و ماهیدن و ماهاندن. هر گاه و هر راه و هر ماه و هر نگاهِ مانده به راه را، هر گذشت و سرگذشت و سرنوشت را، راهیدن، راهاندن، نگاشتن، و نگذشتن. نگذاشتن. پس راه را، پس ما را، پس ماه را، پس این همه راه مانده به راه را، این همه را، این نگاشت را، این نگاراندن را، نگاریستن. حالا به نگاشت بخوانمان! حالا بخوانمان! در نویسمان! ای تو! ای هرگز!
بادا که مبادا اثر شود: ادبیات شود.
مبادا نویسیم. مینویسیم؟