Skip to content

ادبیاتِ مبادا

و نهی را خوانده باشی. نگاشته باشی. از نهی و از وحی، از منزل کنده باشی، از «نه» آکنده باشی. به ادبیاتِ مبادا دست داده باشی. در مبادا زیسته باشی. هفتادِ به پسا رفته باشی. تا خودِ پیروزی، جنگ، جنگ، جنگیده باشی. در عزلتِ ادبیات، غلتیده باشی. ایستاده نوشته باشی. هرگز را خواسته باشی. مبادای فارسی را تَرک کرده باشی و… پس اینطور: هر راه را گز کردن، راه گز کردن، راهی را به راهی، از راهی در راهی به راه، در راه، گز کردن. هر ما را، همه را، هر ماه را، هم راه را، هر راه و هر ماه و هرماهِ در راه را، راهیدن و ماهیدن و ماهاندن. هر گاه و هر راه و هر ماه و هر نگاهِ مانده به راه را، هر گذشت و سرگذشت و سرنوشت را، راهیدن، راهاندن، نگاشتن، و نگذشتن. نگذاشتن. پس راه را، پس ما را، پس ماه را، پس این همه راه مانده به راه را، این همه را، این نگاشت را، این نگاراندن را، نگاریستن. حالا به نگاشت بخوانمان! حالا بخوانمان! در نویسمان! ای تو! ای هرگز!

بادا که مبادا اثر شود: ادبیات شود.

مبادا نویسیم. می‌نویسیم؟

del.icio.us Digg Facebook Google Yahoo! MyWeb

Post a Comment

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *
*
*