Skip to content

نامعاصر با عصر و با حصر

کجای زبانیم؟ کجای زمانیم؟ این روزها یکی از معاصرانم، شاتوبریان را می‌خواندم. نوشته بود: «درد، دردِ بزرگ این ست که ما به هیچ وجه متعلق به این قرن نیستیم». به راستی نیستیم، وقتی «هنرمند» و «شاعر» این زبان، درین زمان، در آن آیت اللهِ مرحوم پدر حقوق بشر را می‌جوید، وقتی که قهارترین سانسورچی‌ی این زبان و این زمان، خودش را «اتاق فکر» معرفی می‌کند، وقتی که هزاران هزار نفر برای بازگشت دینِ اصیل رنگ می‌شوند و رنگ عوض می‌کنند، ما کجای این زبانیم آخر؟ کجای این زمانیم؟ ادبیاتِ این زبان درین زمان، هم‌چنان در جست‌وجوی حلال، حرام می‌شود.

ادبیاتِ اقلیت بودش را در نامعاصر بودن می‌جوید. با گریز از معنای عام، اسم عام، حرفِ عام، خواستِ عام، ادبِ عام، مرامِ عام، معاشِ عام، ممنوع و ممانعت عام که گویی جمله‌گی در سطح سیر می‌کنند.

هم‌دستی‌ی مستقیم و غیر مستقیم «هنرمند»، «شاعر» و «اتاق فکر» این زبان درین زمان، قضیه را به وضوح نمایان می‌کند: ادبیاتِ اقلیت حالا حالاها محکوم است. و محکوم، درین زبان و این زمان، جایی در قتل‌گاه و کشتارگاه، حلال می‌شود.

اتاقِ فکر! که حتا اتاقِ خواب هم نیست. و هنرمند و شاعر، هه ! هم‌چنان که صفت به خودش می‌چسباند، هم‌چنان که نقاب بر چهره می‌زند، هم‌چنان که هم‌دست هر تحجر، به پا می‌خیزد، به عقب چه خوش می‌پیچد. باری، میراث! باری، میراث داران.

ادبیاتِ اقلیت خودش را در این وضع می‌خواهد: ما وارث اگر باشیم، وارثِ تَرک‌ایم. میراث‌دارِ متارکه‌ایم. حقِ ما، حقِ نخواستن، نپذیرفتن، سرپیچی کردن است. ارث‌ِ آداب و ادب، آیین و دین، میراثِ تمام آن‌ها که در مرحوم شدن رحمت و آیت می‌شوند، ارزانی‌ی شمای اکثریت، شمای شاعر، شمای هنرمند، شمای اتاق، شمای قفس.

کو کو می‌خواند این روزهای پُر شب. اما کسی، روزی، در پس و در پیش، گفته خواهد گفت: ادبیات من کو؟ زبان من کو؟ زمان من کو؟ حقِ ادبیاتِ من کو؟ ادبیات اقلیت‌ام کو؟ کوکو می‌خواند اما.

ادبیات که فقط ادبیات نیست. فقط شعر نیست. ادبیات، نمادی‌ست که تخیل را به فکر، فکر را به حرف وا می‌دارد.

کسی که به ارث می‌برد، سرمایه‌دار می‌شود. اما میراث‌دارِ چیست؟ سرمایه‌اش از چه جنسی‌ست؟ کمی به سرمایه‌های زبان درین زمان فکر کنیم. کسی که تحجر به ارث می‌برد، کسی که در خطِ ادامه، راهی می‌شود، با جان و دل، تن می‌سپارد تا ادبیاتِ آکنده از سنگ از حجر، موروثی شود، و این همه اتاق شود. زمانه‌ای که هفتاد و چند میلیون زبان دارد و هم‌زمان، خفه‌گی، حناق، معنای فکر و تهِ زبان است. پس زبان است این؟ زمان است این؟

سنت. ارث. میراث. آیین. کسی که سنت را می‌پذیرد، میراث‌دار می‌شود و آیین به جا می‌آورد… نامِ برده‌گانِ این سنت، این آیین، این میراث، باری، نامِ‌های خاص تحجر را پای ده‌ها آگهی رحلت و رخصت و رجعت ببینید ای من‌های اقلیت! پس ما با این همه پس‌افتاده معاصریم؟ «پس‌افتاده» خاصیتی اگر داشته باشد این است: وقتی وبال‌ات می‌شود، یا تو را به هوش می‌آورد یا هوش‌ات را به غارت می‌برد. و این هوش کُشی را به میراث‌اش سرمایه می‌کند.

پس ای من‌های اقلیت! ارث و میراث‌تان را آتش کنید! طاقت را بی تاب شوید! مرزها را بازی کنید! با ادبیات با آیین با ادبیاتِ آیینی بیگانه شوید! سر بلند کنید! حرف شوید! از صراط‌ المستقیم بیرون شوید!

del.icio.us Digg Facebook Google Yahoo! MyWeb

Post a Comment

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *
*
*